23 هفتگی
سلام گل پسرم
خوبی قند عسل مامانی امروز شدی
هفته عزیزم دلم
پریرو که رفتم دکتر خانمه بعد از چک کردن وزن و فشار خونم میخواست صدای قلبتو چک کنه
هر چی میگشت پیدا نمیکرد یه لحظه مامانو ترسوندی عزیزم
بعدش یه دفعه پیتکو پیتکو صدای قلبت اومد
و منو خوشحال کردی
و خانمه گفت همه چی مرتبه خدا رو شکر
فقط کمر دردی که رگفته بودم رو به خانم دکتر گفتم یه چند تا قرص بهم داد و گفت چیز مهمی نیست منتها از تو اینترنت خوندم این قرصاا برای خانم بار دار مجاز نیست و متاسسفانه من دو سه تایشونو خوردم و این منو نگران کرد
پس چرا خانم دکتر برام نوشت
ولی تصمیم گرفتم درد رو تحمل کنم و قرصاشو نخورم خدایی نکرده تو طوری نشی
امروز هم که آلرژیم حسابی اوت کرده و یه بند آبریزش بینی دارم
تازه دیرو زپیش خودم گفتم خدا رو شکر هوا خوب شده آلرژی من تموم شد ولی مثل اینکه زمستون تمومی نداره
و آلرژی من هم تمومی نداره
یه بسته دستمال کاغذی رو میزم تموم شد از بس آبریزش بینی دارم.gif)
.gif)
راستی مامانی دیروز من و بابایی و صدرا با هم رفتیم خرید اونجا پسر خالت صدرا دست من و بابایی رو روگرفته بود
یه لحظه های تو رو پیش خودم تصور میکردم که
با هم سه تایی بریم خرید یه چیزایی هم برا صدرا جون خرید کردیم محوطه فروشگاه تا و سرسره بود برا بچه ها
اونجا با صدرا تاب بازی کردیم
بعدش سه تایی رفتیم خونه نمیدونی وقتی صدرا اینقدر اروم پیش ما بازی میکرد
چه حسی داشتم فکر میکردم این تویی در چند سال آینده
بعدشم رفتیم خونه مامانم بین راه صدرا خسته شده بود رفت بغل بابایی و بغل بابایی خوابش برد اینقدر جاش راحت بود انگار تو رختخوابش بود وقتی رسیدیم خونه مامانم ازم خواست شبو همونجا بخوابیم و اونجا موندیم صدرا میخواست پیش من بخوابه ولی مامان ترسید و گفت شب صدار خیلی تکون نکون میخوره میترسم با لگد بزنه به شکمت خلاصه عزیزم صدار کلی من رو برد تو فاز تو
منتظرتم عزیزم لحظه شماری میکنم این 3 ماه و چند هفته هم زود زود تموم بشه و بیای پیشمون
دوست دارم




23 هفتگی
